تبليغاتX
هنوز در سفرم


هنوز در سفرم





















باز شام غریبان شد، کودکان حسین باز پدر ندارند...

چگونه صبر کنیم بر غم تو...

+ همانا از خون حسین حرارتی درقلوب مومنین است که هرگز سرد نخواهد شد.(عن رسول الله (ص): ان لقتل الحسين حراره في قلوب المومنين لن تبرد ابدا)

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مسافر| |

بعضی وقت ها در پاییز اتفاق های عجیبی می افته
و اوج این اتفاق ها، روزهای پایانی اونه معمولا.  برای من حداقل
عشق هایی که می شکفند و گاهی می مونند و گاهی هم دوباره می پوشونند چهره خودشون رو از ما

مهم نیست
باید ادامه داد، یعنی گاهی چاره ای جز این نیست....

روزهای زیبای نزدیک شدن به یلدا، چله بزرگ زمستان
انگار این عشق ها باید توشه ای باشند برای گرم نگه داشتن تو در سرمای پشت پنجره زمستان...
چه روزها گذشت
چه عشق ها شکفت
عشق هایی که گاهی یادگاری از آنها تنها خاطراتشون بود...

اما هنوز هم همون جوره، روزهای آخر پاییز آبستن عشق های بزرگند
امروز تو پرسه های دم غروبم این رو تو هوای تهران هم حس کردم.

خوش به حال اونها که عاشق می شند این روزها
خوش به حال اونها که اوج یک رابطه رو لمس می کنند این روزها در کنار همراه و هم مسیر خودشون...
قدم ردن های دونفره رها...

آه یادش بخیر مشهد این روزها،  روزهای تلاش برای شب یلدا
روزهای تلاش برای برای یاریِ یاری تنها.
و تنها برای یاریش برای سربلند بودنش در رسیدن به هدفش
یادش بخیر روزهای تمرین گروه تئاتر دانشگاه برای جشنواره فجر

بادش بخیر آن پاییز که با اولین برفش من نیز دوشادوش دوستی طعم این نوع از عشق را می چشیدم...

همه اش یاد باد.

این روزها تنهایم

نه که دوستی ندارم، نه.
که دوستان من در تمام دنیا پراکنده اند هم اکنون و همه به یاد من، من به یاد همه شان
از بی یاری نمی نالم
اما تنهایی را حس می کنم و دلم برای همه آن لحظات ناب تنگ شده است

بدتر از همه این است که خود را در رسیدن به آن عشق ناتوان می یابم و مسیر را خیلی طولانی، خیلی بعید...
عقل یاریم می کند در تحمل این درد،
این را هر بار پس از نعشه گیهای پس از پک زدن به پیپم یافته ام،
انگار اینمان هم برعکس بقیه است.
بقیه می کشند که کمی فکر خود را آزاد کنند و من هر بار که فکرم در افیون دود گیر می کند و رها...وجودم در دردی عجیب می پیچد، دردی که انگار فکر در نرسیدن به آن مرا تسلا می داده است...

دردی هر شب در سینه من است یاران.


+ این را گوش کنید (رمز:  cafedexign.com )

پی نوشت:

چه ساده روبروي من ، نشسته آه مي كشي
و روي عشق سبزمان خط سياه مي كشـی

تمام لحظـه هاي مـن در التهـاب مـاندنت
ولي تو راه رفـته را ، به كـوره راه مي كشی

غـرور را نديده اي درون چشـمهاي مــن
مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه مي كشـی

سحر سكوت مي كند ، تو رهسپار غربتـي
نگـاه خيرة مـرا به سـوي مـاه مي كشـی

مرور را نشانده اي به جاي لمس لحظـه ها

تو صـولت غروب را به اشـتباه مي كشـی

چـــه انتظـار مبهـمي براي پركشـيدنم
تكيـده روبروي من ،نشسته آه مي كشـي

شقايق افشار
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 1:50 قبل از ظهر توسط مسافر| |

و خانه ام را بر باد می سازم
بر آشیانه ای از پرهایم و آسمان
دیوار های خانه ام هر گاه به یک رنگ خواهد بود
هر روز و هر شام، هر فصل و هر ماه

آنقدر زیبا خانه پری خود را بر این آسمان نقش می بندم که هزاران باد مخالف نیز حرفی برای سکوت دلفریب پهنای خانه ام نداشته باشد
خانه ام را با پروازی،   بر باد خواهم ساخت

حتما تماشا کنید  این را


پس بگذار امشب برایت از گنج نامه بگویم...

روزگاری فکر می کردم که چرا پدرانمان آنقدر برایمان تجربه به ارث نگذاشتند که پس از چندین هزار سال زندگی این مردمان بر خاک خدا، دیگر تجربه ی تلخی برایشان نباشد.

فکر می کردم که آنها گذاشته اند... اما ما نمی یابیم..

گفته بودند صد تا کلید برای ما جا می ذارند،
مزرعه های گندم و برای فردام می ذارند...


اینها بود تا به همدان رفتیم و ... کشف کردم قار کودکی خود را و آرامش جدا از هباهوی آن را و اینکه هزاران سال است که آن قار زنده است و هر ثانیه در حال رشد کردن و است و آن را مرده می انگاریم و هزاران سال است که خاطراتی از هرازان انسان که به درونش پا گذاشته اند دارد...

و بعد آن در غروبی عجیب و بسیار سرد... گنج نامه را و یکی از رازهای آن را

کلیدی که برای ما بر طاقچه مانده بود...

در آنجا داریوش نوشته بود:
«خدای بزرگ است اهورامزدا،
که این زمین را آفرید،
که آن آسمان را آفرید،
که مردم را آفرید،
که شادی را برای مردم آفرید،
که داریوش را شاه کرد،
شاهی از [میان] بسیاری،
فرمانروائی از [میان] بسیاری.
مَنَم داریوش، شاه بزرگ،
شاهِ شاهان،
شاهِ سرزمین‌ها[یی] که نژادهای گوناگون دارند،
شاه سرزمین دور و دراز، پسر ویشتاسب هخامنشی.»

آری شاه بابا خدا را آفریننده خود می داند،
پیش از نام خود واجب می داند که علت شاهی خود را برایت ذکر کند،
آنچه این روزها عجیب گمشده است،

او شادی را برازنده تو، تویی  یکی  از هزاران نوع عقیده که در سرزمین تحت نگهبانی او زندگی می کنند می داند

او خود را یکی می داند از هزاران پادشاهی چون او و تنها خدا را یکی می بیند...

دستور می دهد تا حک کنند این را بر پیشانی هگمتانه،
به سه زبان،
و این و آن سنگ در نقطه ای جدا از شهر و بر بالای آن کوه یعنی:

انگار،  شابابا می دانست که روزگاری باز گوی از کف پاکان در میرود و به دست نوکیسه گانی بی قدر می افتد که خون مردمان پاک این سرزمین را تنها در شیشه دوست می دارند و نه از عشق چیزی می دانند و نه نگارش و ترسیم آن را وا می دهند...

آری تنها کار حک کردن نوشته ها برای آن فرزند فردا بر سینه کوه بود که شاید،

تنها او شاید بتواند بار آن را تحمل کند...

پس بخوان آن را

و یادت باشد که:
خدای بزرگ است اهورامزدا،
که این زمین را آفرید،
که آن آسمان را آفرید،
که مردم را آفرید،
که شادی را برای مردم آفرید،

اون ور این شب کلک / منو ترانه تک به تک / خونه میساختیم روی باد / دریا میریختیم رو الک / مسافرای کاغذی / ردشده بودن از غبار / توقصه باقی مونده بود / شیحه ی اسب بی سوار / گفته بودند صد تا کلید / برای ما جا میذارن / مزرعه های گندمو / برای فردا میذارن / فردا رسیدَ خوشه ای / تو دست ما باقی نموند / سقف ستاره ها شکست / رو سرمون طاقی نموند / تو سفره مون همیشه / سین ستاره کم بود / همیسه تا رسیدن / فاصله یک قدم بود / تو بازی کلاغپر / /هیچکی نشد برنده / قصه ما همین بود / پرنده بی پرنده

+ اینجا را نیز ببینید

باز خواهم نوشت از هگمتانه...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط مسافر| |

توی قاب خیس این پنجره ها
عکسی از دوشنبه غمگین میبینم

چه سیاه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرهای سنگین میبینم

داره از ابر سیاه خون میچکه
دوشنبه خون جای بارون میچکه

پی نوشت:
+ بسیار نگران فردا هستم... حالم خیلی بده و الان توان حرف زدن درباره اش را ندارم، تا بعد.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط مسافر| |

باز تاس هایش را به روی صفحه می ریخت
1 و 2

2 و 1

3 و 1
...

به سختی پیش می رفت
انگار هنوز نوبت بازی او فرا نرسیده بود

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط مسافر| |

این غلطه که برای فردا زندگی کنی
تو باید در لحظه زندگی کنی
باید اوج لذت زندگی در لحظه رو داشته باشی
حتی اگر چیزی تلخ می نمایدت، باید با خودت کنار بیایی که آیا آن تلخی واقعیتی شیرین برای تو در پی دارد؟

اگر چنین نیست باید بگذری از آن

و تجربه من ثابت کرده است که ماندنی است این روشن بینی
که خدا حامی این روشن بینی توست... می سازدش برایت اگر به راستی آن را دریابی
پس دیگر باکت چیست؟

و اگر این لحظه به اندازه کافی پربار باشه... اون وقته که چیزی هم از آن برای فردایت باقی خواهد ماند

و رایحه هر کس رایحه روح اوست،
باید در لحظه رایحه خود را ساخت
تنها همین.

این رایحه همان است که آن را رستگاری در آینده می نامی...


نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط مسافر| |

این مطلب به دلم نشست، لینکش رو هم می ذارم که شما هم با سایتش آشنا بشین.
بعدا شاید براتون گفتم داستان این "جیره کتاب" چیه.
فعلا.

+ما و هفته کتاب و امیرعلی و مامان امیرعلی

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط مسافر| |

همواره پاييز براي من يادآور شريعتي، يادآور نشستن هاي آسوده در سلف دانشگاه و نگاه كردن به منظره نيمه خاكستري و گرد آلود كوچه هاي اطراف دانشگاه، و در اين ميان طراوت كويريات شريعتي را درك كردن

گاهي فكر مي كنم با سرعتي زياد در حال پس رفت هستم، ديگر نه شريعتي مي خوانم، نه انسي با سهراب هست نه با شاملو، نه تا نيمه هاي شب كتاب خواني
گاه خجالت مي كشم از خودم

امروز گوشه اي از نوشته از دكتر را برايتان مي گذارم، باشد كه ياد مختصري كرده باشيم از گذشته طلايي خود.

*         *         *

چهار گروه انساننند

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند.مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

دكتر علي شريعتي

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط مسافر| |

یادم هست ننه که رفت، جای خالی یک مادر را در کنار خود حس کردم
آن روز که راهی مشهد بودم موقع آن خدا حافظی اسک آلود گفت که آخرین باری است که می بینمت... باورم نشد.
آخرین بار بود و حالا سالی صدها بار صدای گله ام را از راه دور می شنوی مادر بزرگ که: "بر سر نوه ات چه می آید... دعایم کن"
حالا نوبت آخرین حلقه اتصال من به ریشه ام شده است... باباحاجی دفه قبل که شنیدم مریضی جرات نکردم شکلی را که از تو در ذهنم بود بر هم زنم و به دیدارت بیایم اما اینبار... آمدم و دیدمت بر بستر نورانیت
کجا می روی... ببین من را ببین، من هنوز پر از سوال های کودکانه و جوانانه ای کو تو باید بگویی برای حکمت آن را به قول سپیده من پر ام از تشنگی شنیدن حرف های حاج اسماعیلی، پس بگو باز مرا بشناس و بگو...
اما
نه این حرف ها به آن معنا نیست که برای ماندنت در این دنیا دعا می کنم، برایت دعا می کنم اما نه برای ماندنت که می دانم که هر بار که پسرانت دستت را می گیرند تا ابتدایی ترین نیازهای روزمره ات را روا کنند چقدر درد می کشی نه، گویا تو نیز حافظه ات را دیگر از این دنیا شسته ای،

اما... باباجاجی، این بچه ات اینجا گیر افتاده است، روزها به دور خود و شب ها به خود می پیچد، دعای پدر گونه ات را می خواهد برای باز آب شدن این حوض بی ماهی...

یاد گذشته و بزرگی تو را فراموش نخواهد کرد این فرزند، همه روزهای مهربانیت، مردیت، آقاییت همیشه با ماست...

باباحاجی من  برایت سفری خوش آرزو می کنم
تبریک می گویمت پیشاپیش دیدار خدا را و ...
دیدار فرزندانی که من و تو خوب می دانیم از روزی که رفت و باز نیامد چقدر دلتنگ دیدنش هستی
دیدار مجدد جوانیت در آنجا را...

که ما همیشه در سفریم و پایان این روزها آغاز سفریست بر سازه روح خود و آنچه بر آن بنا کردیم...

باباحاجی برای همیشه سلام.
من را یادت نرود.
نوه کوچکت محمد.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط مسافر| |

یادم هست بچه که بود، یعنی خیلی بچه تر ـ 7، 8 ساله ـ  عشقم این بود که با یکی از دایی هایم بروم خمین، خانه مادر بزرگ

آنوقت ها یکی از دایی هایم دبیرستانی بود و دیگری سال های اول دانشگاه، پزشکی می خواند تهران ـ همه می گفتند محمد که برود دبیرستان تو تازه دکتر می شوی، راست می گفتند. دبیرستان که رفتم دایی هم دکتر شد و دیگر از تهران رفت.

عشق من رفتن به خمین بود و گذراندن زمانم در خانه تیر چوبی باباحاجی با دایی های بسیار مهربانم، در شهری که واقعا شهر من بود ـ ریشه از آن گرفته بودم.

پستوی مغازه پدر بزرگ انتهای همه رویاها بود، پرده را که بالا می زدی و به آن وارد می شدی، بعد دو سه پیچ ناز انگار به دنیای دیگری وارد می شدی... هرچه که رویای یک پسر بچه باذوق می خواست بود آنجا.
همه جور خرت و پرت... همه جور وسایل جدی و قابل انتحان کردن...
پیچ ها را که رد می کردی وارد ساختمانی متروکه می شدی،  بزرگ و پر پیچ و خم، گاهی آنچنان در آن گم می شدم که همچون فیلم ها دکتر ... از روی نشانه های اندکی که در ذهن نگه داشته بودم می یافتم مسیر بازگشت را با آزمون و خطا و رسیدن به پیچ های آخر چه شیرین بود از پس این گم شدن ها...

مغازه های آن راسته چندتاییش مال بابا حاجی بود، و از همه آنها بهتر، مغازه بستنی فروش مهربانی که بهترین هویج بستنی خمین ـ و از نظر من دنیا ـ را می داد و باباحاجی هر روز مجبورم می کرد یکی دو بستنی مهمانش باشم... بعد تر آبونمانم کرد. هر روز هرچه که می خواستم، حداقل یکی! آن یکی اجباری بود.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مسافر| |


Design By : Night Skin