هنوز در سفرم
راست می گفتند، نود سالی داشت - شاید هم بیشتر - و با این همه سن و سال صورتش صافِ صاف بود. راست می گفت، انگار آدم ها هرچه در عمر بیشتر پیش می روند، خدا کم کم طاقتش تمام می شه و شروع می کنه به بخشیدن اونها ـ آنگونه که هر پیر مرد یا پیر زنی را می بینی گویا نورانیند ـ انگار چیزی میان اونها و خدا باقی نمونده ـ * * * به بستر افتاده بود ـ رخته خوابی رو به قبله و داستانی که دایی تعریف می کرد از ظهر اون روز و دو سه دقیقه ای که نفس هم نمی شکیده. مادرم با چشم های اشک آلود به بستر حاج اسماعیل نزدیک می شد. دایی هام با صدایی بلند: حاجی، ببین کی اومده ـ صدیقِ ها! آبجی صدیقه اومده، می شناسی؟ ـ پیرمرد انگار نه انگار چهره آشنایی رو دیده باشه، خوابیده بود. ـ دایی ادامه داد: حاجی صدیقِ ها! ها! آها ها.... و همه با این صدای آهان باباحاجی دم شادی گرفتند... ...ادامه دارد مادر واقعا دلتنگ بود. + دوست دارم عنوان نوشته بعدی ام "حاج اسماعیل" باشد. بايد دريابي تاثير مثبت آن را بر خود. چنين است بسياري مواقع تلخ و شيرين و دانشگاه و مدرسه و همه خاطرات ما، امروز تهران باران آمد. سري هم به پارك ملت خودمان زدم. هفت رنگ لحظاتي بر من گذشت كه از پس همه آن لحظات به ظاهر بي ربط، به تنها و يكتا ايستادنم در سرزمين زندگي خودم هم غبطه خوردم. سختي ها موهبتي اند براي تو تا در آنها ببالي و بزرگ شوي و چه ارجمندند آنهايي كه خدا بساط بزرگ شدنشان را زود بر نمي چيند. هفت رنگ پاييز گويا نمي از باران مي خواست تا بر دل من نشيند. و رنگ هاي برگ هاي وبگاه من، نشاني پر احترام اند از رنگ رنگ پاييز و هيچ وقت براي نو شدن دير نيست. پی نوشت ها: ۲- سرماخوردگی یک هفته اخیر دیگر نای زندگی را از من گرفته است. حوصله ام از مریضی سر رفته امروز صبح در خلصه ای از بیداری و خواب در راه مدرسه می رفتم. احساس می کردم سرما خوردگی فکرم را پاک از کار انداخته است بد هم نیست. بی فکر می روی، بی فکر می آیی. صبح شب می شود و شب هم صبح... بی دغدغه فرداها ۳- برای صبا و آرش: کرکره پایین است. نمی دانم غفلش کنم یا نه اما نکتش اینجاست، که اگه قرار بود مسائل به همین سادگی راه حلشون رو به تو نشون بدن، پس تو به این سادگی ها نمی فهمی که مسئلش سخته و تو باید باصبر توش پیش بری یا راهت غلطه و از در اشتباهی بش وارد شدی. سوال کنه: که آیا اون افق دیدنیه؟ همین. پی نوشت: ماییم و نوای بی نوایی * * * آنگاه که با ناله های دلم همراه می شوم، شوقی برای رقصی رها در میانه میدان در من است. دستهایم باز، آغوشم آزاد در بر گرفتن آنچه سزاوار بر نشستن در آن باشد، از این شعر نیز خطی باقی مانده است که آن را، روزی اگر باید، برایت می نویسم... * * * 1. همیشه این ادعا به دلم نشسته، انگار اگه خدا بودمو کسی از بنده هام اینجوری خرم می کرد، با اینکه می دیدم پدر سوختگیش رو، بش می دادم، حتما بش می دادم... * * * پری روزا بود که یه پست نوشتم که من خویمو از همه غم عالم رها، اون موقع دروغ نمی گفتم، اما از غم هم رها نبودم خوبه؟ نمی دونم. هرچی باشه یه اتفاق نوِ * * * 2. * * * 3. پی نوشت: 2ـ عجیب دل شوره دارم. اما در تمام اين مدت، حقيقتي كه گاهي كمرنگ و گاهي پر رنگ تر هميشه در افق باورهايم همچون نوري روشن رخ مي نمود، باور به زيبايي زندگي، تعهد به تعالي و شادانه، مست و خرامان پيمودن زندگي بود مي پذيرم كه اين دوران گذار را بسيار طويل كردم و اين خود نمايان شدن گوشه اي از ضعف هاي بيكران روحي من بود و شايد بايد چنين به من رخ مي نمود تا من راهي براي رهايي از آن بر خود بيابم. اما حقيقت آن است كه جز اندك زمانهايي در تمام اين مدت و در طول همه اين مسير كه چه فراز و نشيب ها داشت، لبخند از چهره من حذف نشد و شغل كه داييه دار دميدن مايد در كالبد نوجوانان شاداب ايراني است به خوبي در چهار سال پياپي به هر سال بهتر از قبل به ثمر رسيد. آنچه بود اين بود كه "هنوز در سفرم" واگويه سختي ها و پيچ و تاب هاي روحي من را در ساعات خلوت و گاهي در تمام بستر زندگيم را نشان ميداد. دغدغه اي كه من مي بايست آن را مي شناختم، مسيري براي تعالي و پويشش پيدا مي كردم و از آن پس با آن مي زيستم. دوست داشتن، بزرگ نگاه كردن، نگاه مهربان به همه موجودات روي زمين و حتي پس آن انداختن دغدغه اي بود كه گو انكه از ساليا نخستين ورود به جواني يعني چيزي بين 19 تا 20 سال سعي به كشف و اصالت دادن به آن در لحظه لحظه زندگيم كردم. گويا مي بايست در اين دوسال با آزموني اين چنين محك مي خورد و باز به من نشان مي داد كه : اين روح بي مدد چنين هوايي ميلي به زيستن ندارد. چند ماهي است كه خود را به سفر مي بندم، از گوشه اي از ايران به گوشه اي ديگرف از شهر ها به روستاهاي مرز نشين شمال خراسان به جنوب غرب و آبادان به تبريز و ديار مردمان آذري به مشهد و مهد خاطره ها مي كشانم. يافتم: در شكستگي هاي روح آنچه كه به چشم نمي آيد، سخت است و درد آور دست نوشته هاي "هنوز در سفرم" نشانه هايي است بر قله هاي فائق آمدن هاي من بر هر يك از اين زخم ها كه گو آنكه روح ضعيف من كم سرعتي و گذر كند خود را از اين دوران مي پذيرد اما ديگر: نام نگاه تاريك به زندگي و بي فروغ ديدن فردا را بر خود تحمل نخواهد كرد. باري آخرين نوشته من، يادآوري كوچكي بود از دنيايي از خاطرات سال هاي گذشته كه به مدد عكسي كه هنگام مرتب كردن فايل هاي دستگاهم در آن يافتم رخ داد هميشه دنبال اين حس بودم كه بتوانم در آن واحد هم خوبي هاي چيزي را بيابم و هم بدي هايش را به راحتي نظاره گر باشم و آنگاه به هر كدام از آنها كه دلم خواست (كه هميشه خدا ميلم به خوبي ها بود) بها دهم و آن را بستايم. از خاطره مريم براي من، و اميد به همراهي دوستاني چنين پاك و زلال كه زشتي افكارم را در اين مدت مهربانانه به رخم كشيدند تا باز باورم شود كه قدر واقعي من چيست. پاييز، فصل مهر خوش! از ناکجا... می مانیم با او ... دلربا! ، شدی و اکنون غم سال ها را در من تماشا کن... ـ و درد گاه آنقدر می پیچد که خود را در رفتن او مقصر می یابی ... ـ غم سال ها، اندوه سال ها در پس چهره دلربایت نهفته است... آنچه بدان دلبستم. شعری برای مریم
دایی کوچیکم قربون صدقه کنان، دست به صورت و ریش نیمه بلند باباحاجی می کشید و می گفت: نورانیه بابام، نورانی.
دایی راست می گفت. بابا حاجی نورانی شده بود ـ نورانی نورانی...
چند ماهی می شد که از مریض شدن باباحاجی خبردار شده بودیم . کم کمک کم هواس شده بود و تو ماه اخیر هم دیگه بی هواس.
دایی ظهری بود که زنگ زد و گفت که بیاید، حال باباحاجی خوب نیست.
عصر بود که با مادر راهی خمین شدیم... زادگاه مادرم، مادرش و پدرش و پدرم و مادر اون...
همون موقع بوده که به ما زنگ زده که: بیا!
یادش آمده بود چهره دختر خود را.
این طرف تلفن،
غم مادر انتقال یافته بود
چند باری سریع خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت
دست و پایش سست تر از آن شده بود که از جا برخیزد
نشسته بود و در فکری گم، گم شده بود
حال پدر را خدا می داند.
اگر خدا لطف كند، تا در نيافته اي پرده اش از جلوي زندگيت رد نخواهد شد.
بايد در يابي آن دم را.
باران در حد و اندازه هاي تهران بزرگ، با نمي دلنگيز شروع شد و با رنگ رنگ شدن آفتاب پيش از غروب در آن و لطافت هوا در قلب اين شهر جريان دارد.
پاييز بسيا زيبا جولان ميداد در آن.
همه رنگ...
لحظه اي ايستادم و بسيار غبطه خوردم به حال خودم.
بسيار سرشارم.
سرشارم از تواني بزرگ در راه پيمودن به راه خويشتن
سرشارم از تواني بزرگ در انتخاب يزرگترين انتخاب هاي زندگيم ـ آزادي معني كنم اين توان خود را شايسته تر است ـ
گويا دريافتم كه چه عالي است همه آنچه با من است ـ چه شادي و چه نيك و چه تلخ ـ
چه خالي است انساني كه اينها را ندارد.
چه زيباست كه من بالم هنوز اندكي نيز سنگين نشده است...
هم پروازي را دوست مي دارم اما... مي خواهم اين دم تنها، يكتا، و رها آزادانه بال زدن براي خودم را دريابم.
من از اين دسته انسانهايم.
چه باك از دوري و ديري
اين اثر، چه طولاني باشد چه كوتاه برآنم تا اين دم را دريابم.
این موسیقی نیز تکمیل کننده این پست است، آن را گوش دهید
۱- برگه های هندسه بچه ها را که صحیح می کنم. لرزشی از جنس عشق در دل، نگاه و قلم است
حس زندگی می دهد این عشق ها
با مهرابانی غلط هر یک را برایشان درست می کنم، و نمره ای از جنس تادیب به فراخور - کم یا زیاد - بشان می دهم
اما اون مسئله واقعا اینقدر سخت نیست، تو داری راه اشتباهیو میری.
خوب دیگه اسمشونو مسئله نمی ذاشتن. تازه ما معلم ها هم کلی بی کار می شدیم...
حتی
اگر یکی دیگری را دوست داشت، هیچ جرمی مرتکب نشده اگه اراده کنه که بال و پر بده به رویاش
ـ خیلی روزها همه چیز رو سخت می گیرم، هم به خودم هم به بقیه، به قول همکارم آرمان گرام
اما گاهی باید سادگی رو دریافت، ساده و بی آلایش همین!
پیش به سوی پنج شنبه ساده و بی آلایش!
بسم الله اگر حریف مایی!
تو، ای ناشناخته
به در زدی
از جا پریدم و ترس تمام وجودم را فرا گرفت
یادش بخیر، یه معلم داشتیم که می گفت: "ادعا کردنش با ماست، دادنش با خدا." دعا را می گفت، این حرف را بارهای دیگری هم شنیده ام. شب های احیا مسجد جامع بازار، دم سحر حاج آقا مجتبی، اون موقع که پیر مرد کامل می شکنه و می خواد از خدا چیزی بخواد یادمه که می گفت: "خدایا من ادعا کردم که امشب تو همرو می بخشی، شاید ادعای من دروغ باشه، اما کرم تو که بلنده، آبرومو نریز جلو اینا، همشونو ببخش"
همیشه این ادعا به دلم نشسته. انگار خدا رو اینجوری می شناسم.
ادعاشو کردیم،
خدا هم داد.
همه جا خاکستری بود گفتیم نیست، نمی خوایم باشه
(پول رنگ کردنش رو هم نداشتیم. جونش رو هم)
ادعا کردیم، خدا هم داد،
پنج شنبه ای، تو جاده تهران کرج یه سطل رنگ از آسمون ول شد وسط زندگیم
خورد زمین و رنگاش پاشید به در و دیوار
ترسیدم، ترسیده ام
سرم رو کم کم آوردم بالا، به اطراف نگاه نگاه کردم
انگار زندگی رنگی شده باز.
بده؟ نمی دونم.
مشهد هفته پیش نیت کردم که با سه نفر مشورت کنم. ـ محمد و یکی دیگه و دکتر
ببینم یه کاری درسته یا نه.
(مسخرست نه؟)
از شما چه پنهون می خواستم بگن آره.
از اینا حدس می زدم دوتاشون بگن آره، یکی بگه نه.
گفتم ترتیب همین خوبه که نه ِ بیوفته وسطه 2تا آره.
اولی اولش گفت نه، بعدش یه روز دیگه یه جریانی راه انداخت که بیا و ببین ـ یه چند نفری الآن می دونند من چی میگم
رفتم پیش دومی، گفتم الآن میگه نه، کفه ترازو متعادل میشه، گفت: آره!
به دکتر هنوز چیزی نگفتم.
این جوری که داره پیش می ره، گمونم بذارم برای بعد ها و سوالای جدی تر!
گمان می کردم دیگر حادثه ای نخواهد بود،
اما انگار او هربار بخواهد، در می زند.
و من دلم می لرزد هنوز...
1ـ شنیدم 5شنبه شب یکی یه سطل رنگ سبز ریخته وسط اتوبان تهران کرج، لاستیک ماشینا هم اونو چند صد متری کش دادند. دمش گرم. ایده خاگینه سبز علی غفل ظاهرا به عقل یکی دیگه ام رسیده V
چيزي كه اصالت دارد خستگي و زندگي تيره نيست، روح من آماده جهشي دوباره است، يافتم كه به محض پاك شدن دغدغه هاي روزمرگي زندگي، چيزي جز شادابي با من نيست و جاي چيزي جز ميلي عميق به دوست داشتن خالي نيست.
اما چنانكه پيدا شود و نمايان ديگر زهرش گرفته شده و مي شود راهي براي رهايي از آن يافت
و بايد سپاس گفت دوستاني كه هر بار شنواي اين ناليدن هاي گاه گاه من و همراهي زيبايشان در اين ايام بودم
عشقي عميق نه به مريم،
بلكه توان عشقي عميق به هرآنچه اطرافم است براي من باز مانده است،
و وضوح زشتي كار بعضي از دوستانم. (كه اين قسمت از آن نيز ديگر خيلي به چشمم نمي آيد، شفافيت و كشف آن برايم مهم بود كه كردم، لزومي به ادامه آن نمي بينم. )
من آن زشتي ها را مي بينم و امروز، يعني دوازدهيم نيم روز از مهر زيبا، پس از پايان سفري خوش به شهر خاطره هايم، با صدايي بلند اعلام مي كنم كه
چيزي كه اين روح در مقابل، پيش رو و اطراف خود ميبيند، جز روشني و اميد به يافتن رنگهايي تازه نيست
از درون، ناکجای درون
گاه بر چهره دلربایش نگاه می افکنیم...
شادی سال ها، اندوه سال ها در آن است...
| Design By : Night Skin |

